Welcome On Mobius

Mobius was created by professionnal coders and passionate people.

We made all the best only for you, to enjoy great features and design quality. Mobius was build in order to reach a pixel perfect layout.

Mobius includes exclusive features such as the Themeone Slider, Themeone Shorcode Generator and Mobius Grid Generator.

Our Skills

WordPress90%
Design/Graphics75%
HTML/CSS/jQuery100%
Support/Updates80%

مساله پدر در شعر دکتر سیانور علی عرفانی (پدرام محمد زاده)

آبان ۲۲, ۱۳۹۶
و مكروا و مکر الله والله خير الماكرين پدر به عنوان یک ابر قدرت غیر قابل شکست پایه تشکیل تمامی جوامع انسانی است. یک حل کننده معضلات که به شدت از بقیه اعضای اجتماع قوی تر به نظر می آید و همه را تحت سیطره خود دارد و هر حرفی از او باید مورد قبول تمامی اعضا واقع شود و … در واقع اجتماع بدون پدر اجتماع نیست. همگان یا نمایندگان اویند یا فرمان بردار نمایندگان او. پدری که همیشه اثرش حضور دارد و در توتم و تابو مورد بررسی فروید هم قرار گرفته است. در واقع مساله مرگ مولف را باید در پدر- خدا و کتاب مذهبیون ( مذهبیون در اینجا در واقع هر عضوی از اجتماع را تشکیل می دهند که در برابر قانونی که از پیش تعیین شده است توسط یک بزرگتر مطیعند) مورد بررسی قرار داد. زیرا که پدر – خدا به عنوان مولف تنها نظاره گر بر تالیف خود و خوانده شدن آن توسط مخاطبان خود است. اویی که حاضر نیست اما نیرویش یعنی در اصل کتابتش مورد تفسیر و تایید و تاکید و تببین و تقلید و حتی تقبیح دیگران است. اویی که قدرت تام را در دست دارد و قانون گذار بازی های متفاوت  مذهبی و اخلاقی و سیاسی و فرهنگی است. او که یاد دهنده است و تشویق کننده و تنبیه کننده. او که در واقع تمامی سیستم های موجود در جوامع بشری را تحت سیطره دارد. از فرهنگ گرفته که پدر دارد و اینطور حس می شود که اگر نباشد آسیب زاست  تا خانه و خانواده و ادارات و جنبش ها و … او که به شدت تاریخی ست و تاریخ برایش سلاح عظیمی ست. در واقع هر حرکت بدون پدر محکوم به شکست است. هر حرکت اجتماعی هر انقلابی به دنبال جایگزینی پدر بهتر نسبت به پدر قبلی ست. شعر دکتر سیانور به این مساله کلیدی به شکلی موشکافانه ای می پردازد: سیانور دکتر بزرگی ست / سیانور دکتر همه دردهاست / مثل لامپ همه‌جا را روشن می‌کند / سیانور سریع عمل می‌کند / قطار تندروست / حتی وقتی خواب بمانی / قبل از تو زنگ را به صدا در می آورد. در این اولین سطرهای شعر شاعر به شناساندن پدر – خدا ( با نام مستعار دکتر سیانور که به درستی انتخاب شده است زیرا که دکتر سمبل شفا و حلال مشکلات و بیماری های جسمی و حتی روحی و درمان کننده ضعف‌ها و نقوص بدن است و سیانور سمی کشنده که یک آن می‌تواند انسان را از پا در آورد! که در واقع این تضاد بهترین تعریف از مفهوم خدا – پدر است زیرا که درمانگر توصیف می شود اما در اصل کشنده است. به مخاطبش می پردازد. در ابتدا با طنزی شدید مولفه‌هایی از دکتر سیانور! در این جا ارائه می‌شود که نشان دهنده شخصیت خوب و در واقع حتی فداکار دکتر سیانور است. شاعر اینجا به کنایه از زبان همگان و زیر دستان حرف می‌زند. قبل از تو لباس هایت را می‌پوشد / و قبل از تو / صبحانه ای که آمده نکرده ای را /

يادداشتي بر آثار چارز ديكنز (علي ربيعي)

مهر ۱۸, ۱۳۹۶
چارلز دیکنز نویسنده ای اخلاق گرا بعضی نویسنده ها وآثارشان  تاثیر آنی بر خواننده دارند می‌خوانی و بعد تمام. چنانکه همه کسانی که اهل خواندن کتاب هستند این تجربه‌ها را داشه‌اند. بی انکه تاثیر و بازتابی از اثر برای آینده در ذهنشان مانده باشد مثل خواب‌هایی که می بینیم. فقط بدرد فراموشی و خاموشی می‌آیند.  زیرا که این آثار و خواب‌های ما حادثه نیستند. یک اتفاق‌اند. با صفت کوچک اما آنجا که خاطرات شکل می‌گیرند و در ضمیر آدمی به ماندگاری می‌رسند، حادثه‌هایی هستند با یک صفت بزرگ که همیشه در حافظه‌ات با تلنگری اندک بالا می‌آیند و تورا درگیر می‌کنند  مثل زندگی در دریایی متلاطم که تا زنده هستی درگیر می‌مانی و دیکنز از این گونه خاطره‌هاست که هیچ گاه خواننده را به حال خود رها نمی‌کند. همچنان که مرا بعد از سال‌ها رها نکرد. تا آن همه تصاویر زشت و زیبا از قهرمانانش خواب و بیداریم را بیاشوبند. او به گفته منتقدین آثارش برجسته ترین رمان نویس همه دوران‌ها بود و در عصر ملکه ویکتوریا در قرن ۱۹ بین ۱۸۱۲ تا ۱۸۷۰ زندگی کرد و داستان‌های تاثیر گذاری چون دیوید کاپرفیلد، آرزوهای بزرگ، داستان دو شهر، الیورتویست مشهور و بسیاري قصه‌های دیگر به ادبیات انگلیسی زبان و بلکه هم جهان تقدیم نمود. به گونه‌ای که مثل حافظ  یگانه ما در ادبیات فارسی به آنچنان جایگاهی رسید که بعد از او شاید نیاز نبود که رمانی باز آفریده شود. هر چند که هم بعد از حافظ شاعران، شعر سرودند و می‌سرایند و هم  بعد از دیکنز  نویسندگی و نویسندگان از حرکت باز نه ایستادند که هر کوه و قله را دامنه‌ها بسیار است و آبادی ادب و هنر از همین دامنه‌ها آغاز می‌شود تا به قله برسد. البته بعد از سال‌ها که خوانش من از کارهای این بزرگ می‌گذرد گویی ادای دینی دارم که در حد بضاعتم نسبت به آموزه‌هایی که از داستان‌هایش آموختم در تمجید معرفت تساهلی ایشان کلید راه باشم  و بعد  نوعی حس دلبستگی به ارزش‌هایی که دیکنز به قصد بسط آن‌ها می‌نوشت مرا با خود سخت مشغول  کرده بود. لذا به جهت یادآوری همه آن قصه‌ها و باز خوانی در ذهنم تصمیم به شرح یادداشت‌هایم از این نویسنده گرفتم. شاید که برای شخص من با همه فراموشی و خاموشی به نوعی یاد آور رسم وزینی  است که در فرهنگ ما هر روزه تکرار می‌کنیم. البته در راه نیک به تعبیر عالمان متعلم حاجت هیچ استخاره نیست. هرچند شاید فقط یک دست درازی ناشیانه چیزی نباشد. زیرا هدف من نقد نیست بلکه یادآوری عظمتی است که من در کارهای دیکنز از جنبه‌های مختلف اعم از اوج و فرودهای قصه که در جنبه هنری آن است تا عناصر بکر و زیبای زبانی که نویسنده بکار برده و در ترجمه هم بازتاب دارد. باری با یاد آوری آن خاطره‌ها به این سمت سوق داده می‌شوم که توجهم به جنبه‌ای از نگرش دیکنز جلب می‌شود که اعتقاد دارد سرشت آدمیان تغییر پذیر است و ای بسا که راه عنابت به مفهوم بازگشت به اصل خویش به تعبیر مولانا بسته نیست. کافی است حادثه‌ای کمک کند تا پروانه وار از

سموم مورد استفاده در کتاب های آگاتا کریستی (نوید فرخی/ حسین کاظمینی)

مهر ۱۶, ۱۳۹۶
زهرهای ملکه جنایت    اگاتا کریستی (۱۸۹۰–۱۹۷۶)ملقب به ملکه جنایت، رکورد موفق‌ترین رمان‌نویس در تمام ادوار را در کتاب رکوردهای گینس به خود اختصاص داده است. همچنین او طولانی‌ترین نمایشنامه تاریخ (تله موش) را نوشته و به‌عنوان یک جنایی‌نویس نه تنها خالق هرکول پوآروی بزرگ است، بلکه به سبب خلق خانم مارپل هم شناخته می‌شود. او در طول حیات خود و بعد از آن جوایز مختلفی را برای کارهایش درو کرد که شاید پرداختن به آن‌ها موضوع مقاله‌ای مجزا باشد. در آثار کریستی تفکر و استنتاج از طرف خواننده‌ها به بخشی از فرایند مطالعه کتاب مبدل می‌گردد. گفته می‌شود مرحوم ذبیح‌الله منصوری، اولین نویسنده‌ای بود که نخستین بار آثار آگاتا کریستی را به‌صورت پاورقی در روزنامه کوشش به فارسی برگرداند. اینجانب (نوید فرخی) نیز سال ۱۳۸۹ در مجله همشهری سرنخ، داستان کارآگاهی “خانه‌ای در شیراز” را از آگاتا کریستی به فارسی برگرداندم که به شرح معمایی در شهر شیراز می‌پردازد. سبک ادبی که آگاتا کریستی در داستان‌هایش استفاده کرده را «كي اين كار رو كرده» (Whodunit) می‌نامند که فرمت معمایی دارد. بنیان‌گذار این سبک و ادبیات پلیسی ادگار آلن‌پو است. آلن‌پو در حقیقت از ماجراهای پلیسی بهره می‌برد تا از درون‌مایه آن، افکار مالیخولیایی خودش را آشکار کند. اما آگاتا کریستی در این مسیر بیشتر ادامه‌دهنده مسیر آرتور کانن دویل است و ماجراهای پلیسی، بستری است که در آن معماهای کم‌نظیرش را در برابر خوانندگان هوشمند قرار بدهد. بسیاری در عالم ادبیات، و در عالم جنایی‌نویس‌ها تلاش کردند موفقیت او را تکرار کنند اما حقیقت این است که هرگز کسی به جایگاه او نزدیک هم نشده است. آگاتا کریستی هرگز مدعی نبود که نویسنده‌ای پیام گراست، یا در آثارش تلاش می‌کند انسان‌ها را روانکاوی کند یا در اعتلای ادبیات مشارکت بخصوصی داشته باشد. او همچنین هرگز تلاش نکرد در آثارش با پرداختن به خشونت بی‌پروا یا جذابیت‌های کاذب در روابط، خواننده‌ها را با خود همراه کند. گرچه لابه‌لای کتب او، جسدهای زیادی را می‌توان یافت، اما واکنش به این جنایات بیش از هر چیز کنجکاوی و تلاش برای استنتاج و حل معماست. پس آگاتا کریستی به چه علت تا این اندازه محبوب شد و چرا سناریوهای وی پیچیده‌تر از هر نویسنده دیگری بودند(شاید به‌استثنای آثار شرلوک هولمز)؟ آگاتا کریستی در طول جنگ جهانی اول در بیمارستان و داروخانه کار می‌کرد. تجربیات بدست آمده از این ایام بعدها تاثیر زیادی بر آثار ادبی او گذاشت. قتل از طریق مسمومیت در آثار آگاتا کریستی بیش از آثار هر جنایی‌نویس دیگری دیده می‌شود زیرا دانش آگاتا کریستی در این مورد در قیاس با سایر جنایی‌نویسان هم‌عصر خود به طرز منحصر به فردی گسترده تر بود. بیش از سی نفر در کتب آگاتا کریستی از طریق سَم کُشته می‌شوند(درحالی که افراد زیادی هم مسموم می‌شوند اما درنهایت زنده می‌مانند)، به همین دلیل در بسیاری از مواقع جنایتکاران در رمان‌های او پزشک هستند. او در رمان “چشم‌بندی” يا « آن‌ها با آینه این کار را می‌کنند» (They Do It With Mirrors) می‌نویسد «سم جذابیت خاصی برای قاتلین دارد زیرا نتیجه کار مثل چاقو و هفت‌تیر ناپخته و علنی نیست!» . کریستی از دانش دارویی و

یکی چون من (محمد داودزاده)

مهر ۱۶, ۱۳۹۶
چون مسافر آمدی خانه ام شد ایستگاهی بین راه چند سالی خستگی در کردی و چون بالهایت باز شد، بی خبر تا ایستگاه دیگری بر هم زدی بال و پرت بی خدا حافظ بی بدرود. چونکه خود را یافتم فرسنگها,  فرسنگ رفته بودی دور آنچنان گویی که رویا بوده آن شبهای سر در گوش من نجوای با هم همسفر بودن تو می خواندی. رفیق نیمه راه من کجا رفت آن همه شیدایی و بی من جهانت عصر یخبندان تاریخ است. چه آسان رفته ای از دست بگو آیا تو با رفتن خود گم کرده ات را باز می یابی و یا چون من یکی دیگر به بازی می رود حالش.     محمد داودزاده… شهریور ٩۶

اهمیت تعلیق در ادبیات (نوید فرخی)  

مهر ۱۰, ۱۳۹۶
  بی شک آرزوی هر نویسنده ای است تا داستان هایی بنویسد که خوانندگان صفحاتش را بی وقفه بخوانند و ورق بزنند. اگر داستان جالب باشد و به خوبی روایت شود، خوانندگان برای مطالعه کنجکاو خواهند بود. درحالی که کنجکاوی خوانندگان مسلما امری ضروری است، اما مدیریت کنجکاوی شان تحت کنترل نویسنده است. در مطالعه یک متن ادبی، تعلیق به وضعیتی در ذهن خواننده گفته می شود که اولا خواننده نداند قرار است چه رخ دهد، ثانیا بخواهد بداند و اهمیت بدهد که چه رخ خواهد داد. بخش دوم به اندازه بخش اول حائز اهمیت است زیرا اگر تمایلی پیدا نکند تا بداند چه رخ خواهد داد، و اهمیتی به آن ندهد احتمالا کتاب را به پایان نرساند. شناخت مخاطب پیش نیاز تعلیق خواننده باید داستان تان را دنبال کند. اما این “باید” چطور امکانپذیر است؟ اگر انواع و اقسام معما، و گره افکنی و کشش را هم داشته باشید اما به احساسات خواننده ورود پیدا نکنید، داستان تان فاقد تعلیق موثر است. بنابراین نویسنده قبل از هر چیز باید مخاطب خود را بشناسد. اگر مخاطب نوجوان است، مباحث پایه ای مانند صلح و جنگ و خوبی و …(مسائلی که در این سنین در ذهن نوجوان نقش می بندد) را در داستان قرار دهید. اگر مخاطب بزرگسال است، مباحث عمیق تر اجتماعی مثل فقر و اشتغال و شعارزدگی و این قبیل را در متن داشته باشید. اگر مخاطب قشر و طرفداران ژانر خاصی مثل ادبیات کاراگاهی است، مسائلی مانند قتل و جنایت و معما پس زمینه کار باشد. اگر برای اقلیم خاصی می نویسید، یا می خواهید طرفداران آن اقلیم را جذب کنید، عناصر آن اقلیم را برجسته سازید. به عنوان مثال لی چایلد نویسنده رمان های پلیسی کاراگاه جک ریچر، به اعتراف خودش برای جذب خوانندگان فرانسوی زبان، یکی از والدین کاراکترش جک ریچر را فرانسوی معرفی کرد تا بلکه فرانسوی ها برای مطالعه اثر جلب شوند(و موفق هم بود). پیش بینی خواننده، بزرگترین دشمن تعلیق قابلیت پیش بینی از طرف مخاطب، دشمن بزرگ تعلیق است. اما این بدین معنی نیست که نویسنده نباید خواننده را مدام در گمانه زنی باقی بگذارد. بیشتر مخاطبان از اینکه در نهایت غافلگیر شوند و پیش زمینه های فکری شان به هم بخورد، خوشحال می شوند. بنابراین باید پیش زمینه هایی را در ذهن شان شکل بدهند. فراموش نکنید نفوذ به احساسات خواننده تنها پیش زمینه تعلیق است. برای تعلیق باید به طرز بی پروایی خواننده را به درون داستان بکشانید، و هیجان زده اش کنید. حتما وقایع داستان برای خواننده باید غیرقابل پیش بینی باشد. به عبارت دیگر تلاش باید اینطور باشد که خواننده دچار همان استرسی شود که قهرمان داستان گرفتار شده است. برای مثال وقتی این قهرمان در یک زیرزمین با  سه دشمن خطرناک روبرو شده، مستقیما وارد افکارش شوید تا در نتیجه خواننده به اندازه قهرمان داستان دچار وحشت شود. باورپذیری در تعلیق صحبت از زیر زمین و مواجهه با دشمن خطرناک شد، ذکر این نکته ضروری است که باید در این زمینه وسواس داشت که به سادگی پا را فراتر از حد تصور خواننده نگذاشت.  طراحی یک فضای

سیمرغ چوب کبریت و دفترچه خاطرات (راضيه مهدي‌زاده)

مهر ۶, ۱۳۹۶
نوجوان که بودم یک دفترچه خاطرات صورتی داشتم که عکس یک دختر سفید با موهای زرد رویش بود. دفترچه خاطراتم یک قفل طلایی داشت و کلیدش همیشه پشت کتاب های قفسه ی دوم کتابخانه ی بابا بود. بزرگ تر که شدم پاره اش کردم. آن موقع یکی از آداب بزرگ تر شدن، پاره کردن دفترچه خاطرات بود. اگر آدم جدی تری بودم باید آتش ش می زدم اما من به همان ریز ریز کردن اش راضی بودم. قبل از پاره کردن،خاطراتم را مرور کردم. بخش اعظم اش این بود که ظهر با هم رفتیم و فلافل خوردیم. شب مامان کتلت درست کرد و با هم خوردیم. سه شنبه رفتیم خانه ی عمو ایرج و مرغ خوردیم. شب آمدیم خانه و نان و پنیر و هندوانه خوردیم و… همین . تقریبا هیچ اتفاق دیگری در دفتر خاطرات قفل دارم نمی افتاد.به عبارت دیگر شام و نهار خوردن مهم ترین اتفاق زندگی بود. توی سال های کمی بزرگسالی، دعوت شدیم خانه ی یکی از فامیل هایمان. توی آن سال ها،دختر فامیل مان توی سن تینیجری بود. یعنی همان سنی که من دفترچه ی خاطرات خوردن های شب و روزداشتم. من رفتم توی اتاق تا لباسم را عوض کنم. توی کمد دختر فامیل مان،یک دفترچه ی زرد قفل دار دیدم. قفلش باز بود و برای من خیلی سخت است که درب خانه های باز و دفترهای باز را تماشا نکنم. از این همه قصه چطور باید می گذشتم؟ ترسیده بودم اما کنجکاوی ام بیشتر بود. چند صفحه را تند تند ورق زدم. دیدم نوشته،شام لوبیاپلو داشتیم. نهار با پولی که بابا برای انجمن اولیا مربیان داده بود رفتم و ساندویج کالباس خریدم. دیروز با الهه و نسترن رفتیم آش خوردیم. شام،مامان الویه درست کرده بود. همین… او هم خاطرات شام و نهاری اش را نوشته بود و قفل زده بود. انگار برای او هم چیزی مهم تر از شام و نهار وجود نداشت. اصلا شاید دفترچه خاطرات قفل دارِ همه ی نوجوان ها همین بود. همین راز مگوی با هم بودن. همین ضیافت ساده و باشکوه حرف و صدا و عطر و قصه و دست به دست چرخیدن ظرف های پر شده از ثانیه های زندگی… بزرگ تر که شدم در سال هایی که دیگر اثری از آن دفترچه خاطرات نبود یک قاب عکس همیشگی توی ذهنم بود. سرهای سوخته و کنار هم قرارگرفته ی چوب کبریت ها… افتاده بود توی مغزم. گفتم بگذار بیرونش کنم. داشت اذیتم می کرد.ان دوره ای بود که افتاده بودم به سهروردی خواندن و نمی توانستم اسم کتاب آواز پر جبرییل را نادیده بگیرم. من اسم نوشته ی خودم را گذاشتم سیمرغ چوب کبریت و اینطوری از دست سرهای سیاه و سوخته ی چوب کبریت ها خلاص شدم. هرکدام به نور شدن می اندیشیدند. خودشان را با پرهای سیمرغ و معجزاتش مقایسه می کردند و هیچ کس هم نبود بهشان بگوید:سیمرغ،افسانه بوده جان من. به هر حال انقلابی در راه بود. با سرهایی سوخته و آماده ی آتش. هر روز یک سخنرانیِ عظیم از انقلاب نور و آبادیِ جهان و یادآور شدن به تک تک شان که

دیوانه خانه ی نیویورک- خانوم من شما را یک جایی دیده ام (راضيه مهدي‌زاده)

مهر ۵, ۱۳۹۶
من نمی دانستم او کجا به دنیا آمده؟ در دانشگاه چه خوانده؟ چند ساله است؟ من هیچ چیز از او نمی دانستم.فقط می دانستم که اسمش Evanescence است.( که بعدها فهمیدم اسم گروه شان بود و اسم خودش Amy Leeست.) او بلند بلند می خواند Bring me to life. من فقط همین قسمت را می فهمیدم اما جیغ هایش را دوست داشتم. کلمه های نامفهوم را توی گوشم فرو می کردم و از فرهنگسرای اشراق راه می افتادم به سمت خیابان انقلاب. به سردر پنجاه تومانی که می رسیدم دیگر سرگیجه گرفته بودم، از بس کلی صدا و کلمه ی عجیب غریب توی مغزم پیچیده بود. دیدم اینطور نمی شود و لیریک شعرهایش را پیدا کردم و دیدم چه چیزهای خوبی هم می خواند. بعد عاشق آهنگ my immoral ش شدم. توی دیکشنری زدم ایمورال یعنی چی؟ گفت یعنی جاودانگی به آن روزهایم هم می آمد. یکی ازهمان روزها بود که رفته بودم کتابخانه مرکزی تا کتاب درد جاودانگی اونامونو را از کتابخانه بگیرم که گفتند یک هفته امانت است. برو و هفته ی بعد بیا. می گذشت و او با من بود و من کم کم شعرهایش را می فهمیدم و واژه ها را پس و پیش می خواندم. کم کم عکس هایش را با اینیترنت دایل آپ خانه دانلود کردم و گذاشتم روی صفحه ی گوشی نوکیا. اینطوری او همیشه با من بود، با چشم های سبز و سیاهش. با ابروهای مشکی نازک ش، با بینی کوچک و خوش فرم اش. من نوزده ساله بودم اما او سن نداشت. واقعی نبود. او فقط یک فریاد بود که توی آهنگ هایش، لباس های سفید با تورهای پاره می پوشید و روی ساختمان های بلند راه می رفت و می گفت من را به زندگی بازگردانید. چند سال گذشت. آمدم به شهری که او در آن شهر به دنیا آمده بود. دیگرفقط صدا نبود. آدمی بود که در یک شهر پر نور متولد شده بود. اسم گروه را در اینترنت سرچ می کنم. عکس او را نشانم می دهد با همان ابروها، با همان چشم ها اما اسمش را بزرگ نوشته است آمی لی. دوباره عکس را با دقت نگاه می کنم. خودش است اما اسمش… سرچ می کنم و می خوانم. اسمش اوانسنس نبود.اسم گروه موسیقی شان بود. از گروه موسیقی شان جدا شده بود. با دقت نگاهش می کنم. نوشته متولد ۱۹۸۱ است. با انگشت هایم حساب می کنم. از من هفت سال بزرگ تر است. یعنی آن روزهای نوزده سالگی او ۲۶ سال داشته.سنی که من سه سال پیش رد ش کردم. حالا او ۳۶ ساله است و من ۲۹ ساله… حالا او یک آدم واقعی ست که دیگر اوانسنس نیست. دیگر از شیطنت چشم هایش خبری نیست. یک مادر است با یک بچه ی سه ساله که هنوز راک می خواند اما نسشته و ایستاده و مرتب تر،موجه تر… دیگر از بالای ساختمان های بلند نیویورک پرواز نمی کند. از آن صورت پرهیاهو خبری نیست. یک صورت آرام و یک آرایش ملیح بر چهره دارد. تمام تلاشش را کرده که تغییر نکند اما فایده ای نداشته

کر و لال پست مدرن (راضيه مهدي‌زاده)

مهر ۲, ۱۳۹۶
خوب شما جزو کدام دسته هستید؟ دست خط تمیزی دارید؟ عاشق رنگ و تصویر هستید؟ هنگام حرف زدن دستتان را تکان می دهید؟ تند و با هیجان حرف می زنید؟ از صدای پرندگان تعریف می کنید؟ به دیدگاه و نظریات دیگران خیلی اهمیت می دهید؟ این کار روان شناسان است که یک هزارتوی مجهول برایتان درست می کنند و شما هم از پاسخ دادن به این سوالات، ذوق می کنید و در نهایت روان شناس تان خودکارش را برمی دارد و ابروهایش را خم می کند و می گوید خوب شما از دسته ی آدم های سمعی هستید و همسرتان بصری ست یا شما از دسته آدم های لمسی هستید و همسرتان… داشتم به دسته بندی آدم ها نگاه می کردم از دیدگاه روان شناسی و حل معضلات زناشویی به شیوه ی سیر تا پیاز… یعنی ترب و پیازچه را دیده اید که چطور دسته بندی می کنند؟ یک چیزی توی همان مایه ها… دیدم جای یک دسته، حسابی خالی ست. یک آدم هایی هستند که بیشتر از همه ی دسته های لمسی و سمعی و بصری، “خواندن نوشتاری” اند. خود من یکی شان هستم. این ها کر و لال های پست مدرن هستند. اینها از تلفنی حرف زدن هراس دارند. اینها را اگر بگویی دو ساعت دیگر فلان جا باش تا ببیمنت، از اضطراب و نگرانی می میرند. می پرسید چرا؟ چون هزار کتاب نخوانده دارند. چون باید از هفته ی پیش می گفتی امروز را هستی؟ امروز کاری نداری؟ یا به عبارت دیگر امروز کتاب و نوشته ای نداری برای خواندن و نوشتن؟ آدم های”خواندن و نوشتن” از کرها و لال هایی هستند که وقتی تلفن شان زنگ می خورد چند لحظه ای به تلفن خیره می شوند و با خودشان فکر می کنند بردارم؟ برندارم؟ چه حرفی دارم بگویم؟ وقتی می گویند” چه خبر؟” در جواب بگویم که همین الان توی یک روستای مرزی در کردستان بودم که برف باریده بود. یا همین الان که تو زنگ زدی آشیما گانگولی در اوهایو مرد یا دقیقا پیش پای تو، فهمیدم که داستان ارغوان و ذبیح را حافظ روایت می کند و… یک دوستی دارم از همین دسته ی کرولال های پست مدرن است. برایم تعریف می کرد که سال های اولی که ازدواج کرده بود خانواده ی همسرش و مادر همسرش هر روز به او تلفن می زدند و از او هم همین توقع را داشتند. برای او سال ها طول کشیده بود تا به آدم ها بفهماند پشت تلفن حرف زدن را بلد نیست. تا بهشان گوشزد کند که در جواب ” خوب دیگه چه خبر؟” یک لال بی فرجام است. تا به آدم ها بفهماند تلفنی حرف زدن برایش سخت ترین کار دنیاست. اگر از این آدم های “کر و لال پست مدرن” دور و برتان دارید با آن ها مهربان تر باشید. بیشتر برایشان نامه بنویسید تا زنگ… نامه ها شگفت زده شان می کنند. آن ها جواب نامه تان را خیلی زود می دهند. آن ها آدم های اشتباهی ای هستند که باید در عصر تلگراف زندگی می کردند اما حالا در این همه

ازگیل و سقراط و حیاط شیراز (راضيه مهدي‌زاده)

مهر ۱, ۱۳۹۶
این بار که ایران رفته بودم بعد از سال ها رفتم به خانه ای که حیاط داشت. خانه ی عموی او بود در شیراز. حیاط که می گویم منظورم دشت های سبز و چمن های خیلی مرتب شده ی خانه های امریکایی نیست. خانه ها در آمریکا حیاط دارند و گاراژ و سالن سینما و … حیاط شان تاپ های چوبی دارد که به درخت آویزان می کنند و چمن هایی که ماهی دوبار باغبان می آید و کوتاه شان می کند. اما حیاطی که خانه ی عموی او بود از همان حیاط های ایرانی بود. حیاط های مربعی موزاییک شده که یک باغچه ی کوچک دارند و یک حوض آبی و… وسط موزاییک ها یک درخت ازگیل داشتند و من از لا به لای شاخه های سبز درخت ،یک ازگیل خیلی خیلی بزرگ و سبز را می دیدم که با نور آفتاب، بازی های عاشقانه می کرد. چشمم آن را گرفته بود و عموی او اصرار داشت که آن را بچیند برای عروس شان. اما آن ازگیلِ سبز برای چیدن نبود و هیچ دستی به مقام والایش نمی رسید. نشسته ایم در کافه. روی میز،یک کلاه مشکی بزرگ با پاپیونی براق دیده می شود. یک گوشی آیفون سیکس پلاس جدید هم آن طرف تر است. یک بادبزن چوبی با طرح گل های نارنجی هم آن گوشه ی میز است. “فندی” رو به “زینا” کرد و گفت: “من شش ماه برلین زندگی کردم. به نظرم خیلی تمیزه.تمیزترین شهری که تا به حال دیدم.” “فندی” سعی می کرد انگلیسی را بدون “ق”های غلیظ فرانسوی حرف بزند. “یوریکو” دستی به موهای صافش کشید. رو به “فندی” کرد و گفت: “من تا به حال پاریس نبودم اما فکر کنم غذاهای شیرین فرانسه خیلی به غذاهای ژاپنی نزدیک باشه. من واقعا دوست دارم زندگی کردن تو فرانسه رو تجربه کنم. مخصوصا روستاهای کوچیک و خوش آب و هوایی که در حاشیه ی پاریس هست.” چشم های بادامی “یوریکو” موقع حرف زدن،کشیده تر به نظر می رسید و تبدیل به یک خط صاف سیاه می شد. “زینا” دستی به گردن سفید کک و مک دارش کشید و گفت:” به نظر من نیویورک افتضاحه. اصلا شرایط بیمه و درمان ش مناسب نیست. همه جای آمریکا بیمارستان هاش مزخرفه. آلمان از این نظر خیلی خوبه اما من شنیدم سوئیس از آلمان هم بهتره.تصمیم گرفتم بعد از اینکه از اینجا برگشتم آلمان یک مدت سوییس زندگی کنم.” به “مارلین” نگاه می کنیم. “مارلین”،در نیویورک به دنیا آمده بود.حتما او راضی بود. حتما خوشحال بود و پیش خودش می گفت:”کجا بهتر از آمریکا و کجا بهتر از نیویورک ش؟” وقتی اینجا زندگی می کنی مثل این است که همه جای دنیا زندگی کنی. و البته همه جای دنیا یعنی هیچ جای دنیا.و هرچیزی که با خود،”همه” را داشته باشه می تواند به راحتی “هیچ “را هم داشته باشد.صفت هیچ و همه فاصله ای ندارند. اما “مارلین” با سرعت غیرطبیعی و تندتر از همیشه شروع می کند به انگلیسی حرف زدن و می گوید که همه ی کارهای رفتن را انجام داده است. بادبزن “یوریکو” را به دست می گیرد

الناز (راضيه مهدي‌زاده)

شهریور ۳۱, ۱۳۹۶
از بچگی اینطور بوده که اسم “الناز” که می آمد یک خاطره ی مشترک در ذهن همه مان می چرخید حالا چه گفته می شد و چه گفته نمی شد. اینقدر که به طرق گوناگون این خاطره را از زبان مامان شنیده بودممی توانستم صدا و لحظه و قیافه ی بچه که الناز باشد را تصویر کنم. “الناز” می شود دختردایی من. و مامان معتقد است یک بار که الناز بچه بوده در خانه با مامان که می شود عمه ی الناز، با هم تنها بودند و داشتند بازی می کردند که صدای آژیر قرمز بلند می شود و دیوار صوتی می شکند و مامان، الناز را سفت بغل می کند و با هم می دوند و می روند به زیرزمین حیاط… پناه می گیرند و بچه گریه می کند و از ترس می لرزد… اما به خیر می گذرد و… خوب که نگاه می کنم می بینم زندگی همه ی ما دهه شصتی ها پر است از این خاطرات نجات یافتگی. از این قصه های شنیده و مبهم که زندگی مان را یک یاقوت گذر یافته از لبه ی پرتگاه ساخته. زندگی ای که آغازش،کودکی اش از دهان مرگ گذشته باشد خیلی جدی می شود. خیلی شیشه ای می شود. همین شد که ما آدم های جدی تری شدیم. که فکر کردیم باید در برابر همه ی خاطره های خونی مان، یک دیوار دفاعی ای داشته باشیم با اینکه جنگ تمام شده بود. با اینکه آن دوره گذشته بود اما قصه هایش هنوز پراکنده بود. هنوز از تلویزیون اخبار جنگ بوسنی و هرزگویین و فلسطین پخش می شد و من یادم هست که فکر می کردم هرزگویین چه کشور عجیبی ست. اسمش یک جوری بود که همش دوست داشتم با خودم تکرار کنم. یک حس دوگانه ی چندش و لذت… مثلا من خودم همیشه در ذهنم یک راه جلوگیری از جنگ داشتم اما سعی می کردم نقشه ام را زیاد جایی بیان نکنم تا رازم لو نرود. واقعا اینچنین استراتژیک مواظب اش بودم. نقشه ام این بود که وقتی تانک ها و سربازها درحال حمله کردن هستند یک کودک برود بالای یک ماشین و برایشان شعر و دکلمه ی ضدجنگ بخواند و آن ها دلشان به رحم بیاید و همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود. فقط این ها نبود. ما را زیادی با آرمان و عقیده بزرگ کردند. زیادی زندگی و عشق و خواستن و هستی و زیست را برایمان جدی شرح دادند. بعد اسم مان را گذاشتند نسل سوخته…شاید بهتر بود اسم مان را می گذاشتند نسل مانده،نسل گیر کرده،نسل بزرخ،نسل تردید،نسلی که تکلیف خودش را نمی داند. کودک بودیم اما کودکی نکردیم. چون کودکی مان در آرمان ها دود شد و شناسنامه هایمان را همه شهریور گرفتند و هول بودند که زود بزرگ شویم و بپیوندیم به آرمان ها و رمز جاودانگی شان. خودشان هم داغ بودند. حق داشتند. خون دیده بودند. خون، دل ها را نرم می کند و گره ها را محکم… دهه ی هفتادی ها را نگاه می کنم که سهل گیرترند. که راحت تر با زندگی کنار آمده اند. که می

دیوانه خانه ی نیویورک یا آش شله قلمکار (راضيه مهدي‌زاده)

شهریور ۳۰, ۱۳۹۶
اگر فکر می کنید نیویورک جزیی از آمریکاست باید بگویم سخت در اشتباهید. مثلا دو روز آخر هفته اسپنسش ها کوچه و خیابان را می بنند و می زنند و می رقصند. گاهی هم ازصبح، استخرهای بادی و پلاستیکی شان را فوت می کنند و از عصر تا نیمه های شب به صورت فشرده ای با هم در آن می نشینند و گذر عمر می بینند. کی گفته اینجا آمریکا ست؟ کمی بالاتر از خانه ی ما که هندوستان است و بوی تند ادویه است و شلوغی های مخصوص بمبئی.آن طرف مکزیک است و نان بوریتو و تورتیلا و سالسا.کمی آن طرف تر مرز آرژانتین و اسپانیاست. پایین تر،عرب ها می نشینند و “ح” های غلیظی که توی خیابان شنیده می شود به همراه گوشت حلال،نان حلال،مرغ حلال.بعد هم که به فرانسه و ایتالیا می رسیم و بستنی های کش دار. اصلا آمریکایی ها این جا غریب اند. بگذارید با ذکر چند مثال برایتان توضیح بدهم. مثلا من اولین خورشت بامیه ام را در ایران نخوردم بلکه در یک عصر بهاری گرم که ماه رمضان هم بود در دانشگاه نیویورک، اولین خورشت بامیه ی عمرم را که یک خانوم نیجریه ای پخته بود خوردم. خانوم نیجریه ای مسلمان بود و برای همه به عنوان افطاری خورشت بامیه درست کرده بود. یا یک بار که برای اولین بار در زندگی با یاری گوگل کبیر، شله زرد درست کرده بودم و فکر می کردم حتما باید شله زرد را به در و همسایه ی ایرانی مان بدهم تا سنت به جای آورده و از این طریق قصه ی عاشق شدن را در قاره ی دور نیز ادامه بدهم، شله زرد را برداشتم و رفتم داخل آسانسور که یک آقای سرخ و سفید و قد بلند با کت و شلوار و کراوات زرشکی وارد شد و ناگهان نگاهی به محتویات داخل ظرف کرد و گفت :” او مای گاد…زرده” گفته بود “زرده ” و مانده بودم ” او مای گاد” اش را بچسبم یا “زرده” گفتن ش را. به انگلیسی شروع کرد به معرفی کردن خودش و گفت که اصالتا متولد ترکیه است و در ترکیه به شبه زرد می گویند “زرده” من هم که در حال یادگیری از گوگل، کمی هم از تاریخچه ی شله زرد خوانده بودم گفتم: “خواهشا می کنم. چوب کاری می فرمایید. این “زرده” هم اصل اش از ترکیه آمده و نیاکان شما برای اولین بار درست اش کرده اند و دستشان درد نکند و…” تعارف همسایگی تیکه پاره کردیم و از آسانسور پیاده شدیم. یا مثلا یک بارایستاده بودم در مترو و منتظر بودم تا قطار بیاید که دیدم یک دختر و پسر خیلی خارجی،خیلی ریز و یواشکی آمدند جلویم ایستادند. بعد دختر به پسر گفت: “بیا جلوتر. عین ماست واینستی صندلی گیرمون نیاد.” به فارسی شیرین و شکر،همه را گفت و می شنیدم و باید خنده ام را کنترل می کردم تا از ادامه ی مکالمه شان محظوظ شوم. از شما چه پنهان یک بار هم که دلمان برای وطن تنگ شده بود رفته بودیم خرید در یک مغازه ی ونزویلایی که یک آهنگی به زبان

انجا که “ادگار آلن پو” خیره می شد. (راضيه مهدي‌زاده)

شهریور ۲۹, ۱۳۹۶
می خواستم از نشستن بر سنگ بگویم. از “ادگار آلن پو”… از خیابانی که روزگاری او زندگی می کرده و به عنوان پدر داستان کوتاه،زل می زده به رودخانه ی هادسون و چشم برنمی داشته تا وحی ای بشود و داستان ترسناکی نازل شود. من که رسیدم روز بود و آفتابی … اواخر فوریه بود و هوا خوب. عجیب است اما بود. توی خیابان، زنی با بادکنک های رنگی و سگ ش با هم راه می رفتند. من هم پشت سر آن ها راه افتادم و فهمیدم یک خیابان را اشتباه آمده ام و دوباره باید برگردم. خیابان، یک عتیقه فروشی بزرگ داشت که از وسط ش یک درخت بلند می گذشت و زیبا بود. دوست داشتم بروم چرخی بزنم و … نرفتم. برگشتم و رسیدم به خیابان ادگار آلن پو… بالاخره رسیدم. دو دختر داشتند با هم دیگر خداحافظی می کردند و قرار مدار روز تعطیل را می گذاشتند و من هی از تابلو ی خیابان، عکس می گرفتم. اما اینجا عادت ندارند که از چیزی و کلا از هیچ چیزی تعجب کنند. عکس گرفتن من هم برایشان مهم نبود. مثلا یکی از رفتارهایی که برای من همیشه عجیب بود آن اوایل، این بود که چرا موقع ورود به کتابخانه، یعنی وقتی کسی تازه وارد کتابخانه می شود، آدم های نشسته، سرشان را بالا نمی آوردند تا ببنید کیست.. کلا با همه ی چیزهای غریب انگار کنار آمده اند. کوچه تمام شد و رسیدم به خیابان که رو به رویش پارک بود. پارک را در عکس ها دیده بودم و به سرعت تخته سنگ بزرگی که “ادگار آلن پو” روی آن می نشست نظرم را جلب کرد. خودش بود. رفتم به سمت پارک… همه ،توی خیابان سگ به دست داشتند و پارک را بیشتر برای قدم زدن سگ هایشان استفاده می کردند. رسیدم به آن سمت خیابان و تخته سنگ را به سختی بالا رفتم. کفش تخت ده دلاری مشکی ام را پوشیده بودم که برای تخته سنگ نوردی اصلا مناسب نبود. خودم را رساندم به بالای تخته سنگ. یک دختر و یک پسر داشتند وید می کشیدند. من از وقتی آمده ام به آمریکا به خوبی بوی وید را از سیگار تشخیص می دهم. از بس توی پارک ها می شنوی این بو را… من به ابرها نگاه می کردم که بیش از اندازه سفید شده بودند و به آسمان که رو به غروب بود. بعد دختر و پسر رفتند و جای شان یک گروه دختر پسر دبیرستانی آمدند و با هم آهنگ های رپ را از موبایل شان پخش کردند. دور هم روی تخته سنگ نشسته بودند. آن موقع ها “پو” به چه چیزی فکر می کرده.؟ اصلا فکرش را می کرده که ۸۰ سال بعد، یک دختر ۲۸ ساله از ایران برای دیدن جایی که او روزگاری به ابرها خیره می شده راه بیفتد بیاید برانکس؟؟ اصلا می دانسته ایران کجاست؟ غروب شد. آمدم پایین. یک دختر روی یکی از صندلی های پارک نشسته بود. چشم هایش را بسته بود و داشت مدیتیشن می کرد. دو سگ خیلی بامزه ی پاکوتاه که دوقولو بودند و شبیه

قصه ای برای نیمه ماندن (راضيه مهدي‌زاده)

شهریور ۲۸, ۱۳۹۶
بعضی وقت ها که معمولا عصرهای پاییز و زمستان بود، یک بار هم بهار بود.. می رفتم خانه شان. خانه شان رو به شلوغ ترین خیابان شهر بود و همیشه سربازها با تفنگ و باتوم، سر کوچه ایستاده بودند. حتی شب ها هم سربازها بودند. حتی آن شبی که باران می آمد و جوی کوتاهی توی یک کوچه ی بن بست به راه افتاده بود و من به او می گفتم: “تو قشنگترین معشوقه ای هستی که تا به حال دیده ام. ” او باور نمی کرد. شاید هم می کرد. اما من را مشکوک نگاه می کرد و من تک تک اجزای صورتش را دنبال آن عنصر جنون می گشتم. آن چیزی که آن دیگری اش یک روز به من گفته بود: ” تو نمی فهمی.. یه چیزی داره که آدمو وحشی می کنه… یه چیزی که فقط اون داره.. یه چیزی که مال اونه… مال هیچ دختره دیگه ای نیست.” در تو سکوت می دیدم و باران و سربازهایی که از پشت سرت رد می شدند و در انتهای کوچه به من و تو مشکوک شده بودند. می مردم برای اینکه شب خانه ی آن ها باشم. با هم بخوابیم و حس کنیم دخترهای مجرد تنهایی هستیم که یک شب را در کوچه ای دور در تهران،نشسته ایم به حرف زدن. به شعر خواندن گاهی. به خاله زنک بازی و ماجراهای دانشکده، به گروه ادبیات و فلسفه و… اگر ” س” می آمد خیلی خوش به حالمان می شد. با آن دندان های ریز مهربانش همیشه می خندید و می خنداند و من عاشقش بودم. عاشق اینکه حرف بزند و تیکه بیندازد و… هیچ کس انگار به اندازه ی او بانمک نبود. هیچ کس… ” میم” ملاحت بود و آرامش. شاید همان چیزی که ان دیگری اش می گفت “وحشی ات می کند. ” میم” را همه عاشق می شدند. ” میم” معشوق نویسنده ها بود. شاخه نبات بود و ادبیات می خواند. شعرها را توی زندگی اش،توی چشم هایش، توی خیابان های شهر،توی اتوبان های تهران جاری می کرد. ” میم” ساده ،قشنگ بود. بی صدا،قشنگ بود. درسکوت، قشنگ بود. و او… و “او” که آسوده و بی پروا، گوشت ها را از فریزر بیرون می آورد و غذا درست می کرد و من حیرت می کردم از اینکه از غذا درست کردن نمی هراسد. از اینکه بوهای خوب راه می اندازد و با زعفران و ظرافت هایش آشناست. می گفتم: “واای خوش به حالت.چطور ممکنه آخه..؟؟” از ” میم” و ” س” عکس های دور دارم و گاهی می بینم من را می خوانند. از “او” هنوز همین سوال را دارم توی سرم “چطور ممکن است؟” و بعد آرام آرام حمد می خوانم و سه بار پشت سر هم “قل هوالله…”

دندون شیری (راضيه مهدي‌زاده)

شهریور ۲۵, ۱۳۹۶
نشسته بودم بین شان. یک جورهایی گیر کرده بودم میان شان. بین آن ها که دور بودند و نزدیک. بین آن ها که اگر دقیق تر نگاه شان می کردی می توانستی هر دویشان را بی اندازه دوست داشته باشی. من برزخ شان بودم. برزخ گیر کرده میان بیست سالگی و چهل سالگی. بیست سالگی، وسط حرف هایش بلند می شد و دست هایش را تکان می داد و با ذوق فراوان، آب دهانش را قورت می داد و کلمه هایش را به هم می چسباند و… داشت قصه اش را تعریف می کرد. گاهی هیجان زده می شد و گاهی بغض می کرد و گاهی چشم هایش خیس می شد و… وسط قصه اش بود که چهل سالگی بلند شد و رفت. خسته شد. حوصله اش سر رفته بود. گفت زود برمی گردد ولی دروغ می گفت. من چهل سالگی ام را خوب می شناسم. می خواست آب بخورد و یک گوشه ای گیر کند و خودش را سرگرم نشان بدهد. من ماندم و بیست سالگی. من ماندم و کلی کلیشه که توی ذهن ام بالا پایین می شد.من مانده بودم و او که بیست سالگیِ من بود. او که شبیه ترین بیست ساله به من بود. می خواستم خیلی معقول و متین بگویمش که خوب می دانی… قشنگ است این حس. دردناک است این حس.. اما فراموش می شود. یعنی چطور بگویمت که هیچ چیز زیر آسمان خدا تازه و جدید نیست. اینها را نگفتم. راستش را گفتم. گفتم از این دردت، از این جدایی، از این لحظه های پر شده از صندلی های تنهایی، از این همه بدون اون بودن که دیگر تکرار نمیشود، از این عکس هایی که از اتوبان های شهر می گیری و بعد پیش خودت فکر می کنی این همه آدم یعنی تو را نمی خواهند،پس چرا من یکی این همه تو را می خواهم؟ این همه آدم یعنی راحت بدون تو زندگی می کنند؟ این همه چراغ توی خیابان است. چراغ ها را تو نشانم دادی.چراغ ماشین ها را تو یادم دادی. روی پل طبیعت ایستاده بودیم که گفتی اگر چشم هایت را تا نیمه ببندی چراغ ها شبیه شمع می شوند. شبیه شمع هایی که روی قبرها می گذارند. پیش خودت می گویی این همه شمع روی قبر. این همه جنازه… این همه نخواستن تو… از این همه تنهایی که با خودت می بری توی همه ی خیابان های شلوغ تهران، از این همه دردی که با خودت می کشی توی مترو و دلت می خواهد بین همه ی دستفروش ها قسمت شان کنی اما نمی شود. از این همه شعرهای تازه ای که یاد می گیری و نمی دانی چرا زود همه اش یادت می رود یه غیر از این یکی: اگر این داغ جگرسوز که بر جان من است بر دل کوه نهند، سنگ به آواز آید از همه ی خستگی هایی که با خودت می بری سر کلاس های سارا شریعتی، از همه ی ته مانده هایی که حمل شان می کنی حتی موقع کارت نشا ن دادن به حراست و رد شدن از میله های سبز دانشگاه

اسمش پویا بود یا پوریا؟ (راضيه مهدي‌زاده)

شهریور ۱۶, ۱۳۹۶
حالا خوبی‌‌‌‌‌ها و بدی‌های مهاجرت باشد برای یک وقت دیگر اما از آن روزی که پوریا را وسط خیابان برادوی دیدم، فهمیدم کشف من بزرگتر از تمام کیفیات و کمیات مهاجرت است. کشف بزرگم این بود، آدم ‌‌‌‌ها نمی‌میرند. فقط از دنیایی به دنیای دیگر منتقل می‌شوند.  حالا پیش خودتان می‌گویید: ” ای نویسنده‌ی ناشی. باید کشفت را می‌گذاشتی وسط داستان می‌گفتی. باید تعلیق می‌انداختی. هنوز نقطه‌ی عطف و گره افکنی و گره گشایی را یاد نگرفته ای؟! یا عده ی دیگری می‌گویند: ” الان شما تنهایی به این اکتشاف بزرگ رسیدید؟ یا با رفیق های دانشمندتان؟ ما هم که از اول همین را می‌گفتیم. اصلا درس دینی را چند شدی در دبستان و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه و فوق لیسانس؟؟ فقط اگر قرار بود یک چیزی از وطن اسلامی‌ات یاد بگیری، همین بود دیگر. “درمورد نکته‌ی اول، راستش حق با شماست. باید داستان را درست و حسابی پرداخت می‌کردم و فضاسازی و بعد ذره ذره از کشفم حرف می‌زدم. اما از شما چه پنهان که طاقت نیاوردم. درمورد دوم هم باز حق با شماست. از اول هم به ما گفته بودند به دنیای دیگری منتقل می‌شوید و این دودنیایی بودن چه چیز خوبی‌ست. یک آرامش و طمانینه‌ی خاصی را در جان تک تک ما انداخته. ما خیلی خوشبختیم که دو دنیا داریم، این ‌‌‌‌ها اما نه. خیلی از این ‌‌‌‌ها دو دنیا ندارند. بیچاره ‌‌‌‌ها چون فقط همین یک دنیا را دارند مجبورند صبح تا شب کار کنند. هر روز یک ایده ی جدید داشته باشند. از یک آرزوی به آرزوی دیگر بروند. هیچ وقت بی خیال زندگی نمی‌شوند. از شصت، هفتاد سالگی شروع می‌کنند درس می‌خوانند، کارشان را عوض می‌کنند. دنبال علایق‌شان می‌روند. سر پیری می‌روند دانشگاه. می‌روند سر کلاس های هنری می‌نشینند. می‌روند روی صدایشان برای خوانندگی کار می‌کنند. می‌روند طراحی وب و کامپیوتر یاد می‌گیرند. که مسلما همه‌ی این کارها، مصداق بارز سر پیری و معرکه گیری‌ست دیگر.  آدم توی این سن، توی لابیِ ورودی دنیای دیگر نشسته است. باید خودش را برای لحظه‌ی باز شدن درب‌ها آماده کند. این همه چسبیدن به این دنیایی که به پشت بامش رسیده است، چه فایده ای دارد؟ حالا من افتاده‌ام توی دنیای دوم. آخر می‌دانید مهاجرت نوعی مرگ است و رفتن به دنیایی دیگر.  توی این دنیای دوم، علاوه بر مرده‌های دنیای اول، زنده‌های دنیای اول هم حضور دارند اما ترجیحاتشان نسبت به دنیای اول متفاوت است. مثلا پریروز پسرعمه قاسم را دیدم که در دنیای اول محافظ آقای بوق بود. در دنیای اول پسرعمه قاسم، ریش سیاه کوتاهی داشت. ریشش نافرم بود و شبیه تنک های بیابان یک‌جا پرپشت بود و جای دیگر کم پشت. چشم‌های سیاه درشت داشت و از جیب شلوارش هم ادامه‌های یک تسبیح دانه درشت، آویزان بود.یک‌بار به خاطر اینکه من از آقای بوق انتقاد کردم، دو ماه با من حرف نزد و روابط خانوادگی‌مان شکرآب شد. پریروز وقتی پسرعمه قاسم را در خیابان دیدم، کمی تعجب کردم. ریش‌هایش را مرتب کرده کرده بود. ریش‌هایش کمی بور شده بود. شلوارک آبی پوشیده بود و سوار دوچرخه بود. به جیب شلوارکش نگاه می‌کنم

دکتر سیانور (علي عرفاني)

شهریور ۸, ۱۳۹۶
سیانور دکتر ِ بزرگی ست سیانور دکتر ِ همه ی درد هاست مثل لامپ همه جا را روشن می کند سیانور سریع عمل می کند قطار تندروست حتا وقتی خواب بمانی قبل از تو زنگ را بصدا در می آورد قبل از تو لباس هایت را می پوشد و قبل از تو صبحانه ای که آماده نکرده ای را می خورد سیانور هورت می کشد خیلی خودمانی ست دوچرخه سوار می شود و روی مهره های شطرنج تمرکز می کند تاس را پرتاب می کند هوا بعد که رسید زمین بیخیال تاس می شود و فقط منتطر یک چیز می ماند دوز ِ مناسب و صدای ِ رادیویی که به موقع دکمه اش را قطع می کند مردم فکر می کنند دکتر ضدعفونی کننده است اما دکتر پیاز نیست گریه نمی کند حتا قهر هم نمی کند تجویز نمی کند دنبال دارو نیست عکس پرسنلی نمی گیرد انتخاباتی در راه نیست او به دقت می داند که یک تنه چگونه شکلی از همه چیز باشد حتا دایره برگشتم سرجای اولم و پستچی دوبار در نمی زند رفیق و من پریشب بود که تازه آماده شدم با آن کفش و البته باید از عینک ِ لوزایم بگویم و از جلوی آینه که راهی به طرف دکتر است من قبلش خواب دیده بودم اما هر سری قبل از سفر خواب مانده بودم و مهمترین فاکتور برای مشاور تبلیغاتی وقت شناس بودن است و اما افسردگی از دپریشن مانیا برایت بگویم افسردگی ماژور را شنیده ای؟ بروم روی سبزی ها آب بپاشم شاید دکتر قبل از من فرود آمده باشد   از کتاب ِ نویز در حال گفتگوست

مثل وقتی که سیگار را از ته روشن می کنیم(م.ح. عباسپور)

مرداد ۲۷, ۱۳۹۶
قیچی را که گذاشتم روی پاگرد حس کردم  چند ماه آنجا می ماند. شاخه های بالا را زده بودم.  پاک از ریخت افتاده بود باغچه. شاخه ها به هم پیچیده بودند. انگار چیزی داشت می ریخت. سه قطره خون روی میز تلفن ریخته بود. انگار چیزی داشت از دست می رفت. نمی دانستم زیباتر می شود یا زشت تر. چیزی شبه باکرگی. شروع کردم به پوشیدن لباس ها. لباسها را که داشتم با عجله می پوشیدم حس کردم چقدر اتفاق ها شبیه هم اند. دست کم اتفاق ها ی بد.  قبل از همه میل به تمام شدن آن ها  و ته گرفتنشان. بعد هجوم همه ی کرختی ها و بدبیاری های قبلی. بعد تکه تکه جان گرفتن همه ی بی حالی ها و سر در گمی ها. دم در دوباره به باغچه نگاه کردم و به قیچی که تیغه هایش بسته بود. و به «سه قطره خون» که دو سه ماهی می شد روی پله ی چهارم خاک می خورد. قیچی، سه قطره خون و خیلی چیزهای دیگر. انگار تکه ای از راهرو شده بود. هر بار که خواسته بودم آن را بردارم چیزی مانع می شد. دستمال روی پله ی اول را کشیدم روی کفش ها. پر بود از گرد و خاک. کشوی جا کفشی را باز کردم. وقت کم بود اما بدم نمی آمد دیر برسم. داخل کوچه همه چیز به همان شکلی بود که روزهای قبل؛ ماشین ها، پلاستیک های زباله، سایه های خانه ها و …  بچه ها که مشغول خانه بازی بودند. ۲   کارتن آخری را که گذاشتم حس خوبی به من دست داد. درست به همان اندازه جای خالی مانده بود. کیپ هم شده بودند. من بیرون بودم اما آشفتگی هایم ته نمی گرفت. یک نفر گفته بود: «اهمیتی ندارد نباید قضیه را خیلی بزرگ کرد.» گفته بود: «آن ها به این چیزها اهمیت نمی دهند.» گفته بود: «نه که زیاد مهم نباشد اما می شود یک جوری سرو ته قضیه را به هم آورد.» بعد همه ساکت شدند. کسی چیزی نگفت. می ترسیدم یکی از آن ها که بلند بشود همه  بروند. دور هم که حلقه زده بودند خوب بود حتی اگر چیزی نمی گفتند. هوا داشت تاریک می شد. یک نفر گفت: «یا حق» و بلند شد. بعد بقیه هم بلند شدند. من کفش ها را مرتب کردم. دلم نمی آمد کفش ها را مرتب کنم. دم در همان کسی که اول بلند شده بود دستی روی سر من کشید اما چیزی نگفت. مچاله شده بودم.  منتظر بودم چیزی بگوید اما چیزی نگفت. بقیه هم چیزی نگفتند. بعد خانه خالی شد. دیگر کسی نبود که چیزی بگوید. که مثلا بگوید زیاد مهم نیست. که مثلا بگوید همه چیز درست می شود. ترس برم داشت. داشت ضخیم تر می شد و ملموس تر. به ساعت دیواری نگاه کردم. بیرون هوا داشت تکه تکه تاریک می شد. ۳   یک نفر گفت: «بهتر است بیشتر مراقب باشی.»گفتم: «من مجبورم، تازه با این همه زخم که روی سرم جا گرفته…» گفت: «ماندن و نماندن تو در اینجا به یک مو بند است.» انگار این
داستان

ماینکن یا فشن یا شاعر یا پنجره پاکنی در نیویورک؟

مرداد ۲۳, ۱۳۹۶
یک مدلی بود که در ایالت تگزاس آمریکا زندگی می کرد.هر روز ورزش می کرد. می رفت استخر. شنا را به شکل جدی دنبال می کرد و بعد از شنا هم دو ساعت تمام می دوید و وقتی می رسید خانه پروتین می خورد و قرص های مخصوص که عضله می آورد و زیبایی های مناطق خاص بدن. او همه ی آرزویش این بود که یک روز یک مدل معروف شود. به مجله های مختلفی روزمه و عکس می فرستاد. شاید که یک روزی یک مجله ای به او زنگ بزند. یک دختری بود بیست و پنج ساله. در چین زندگی می کرد. شانگهای را دوست نداشت. پکن را دوست نداشت. بیجینگ را دوست نداشت. جهان را در کل دوست نداشت و زندگی کردن برایش یک چیز مسخره ی تکراری بود. هیچ کاری نبود که دوست داشته باشد. از روی بی حوصلگی تصمیم گرفت لخت شود و عکس های لخت ش را توی شبکه های مجازی پخش کند. بعد هم کم کم معروف شد و دوست هایش هم گفتند از ما هم عکس می گیری. دوست هایش هم لخت می شدند و او از آن ها به شکل های عجیب و غریبی عکس می گرفت. او اما کماکان بی حوصله بود و خوشحال نبود. . یک آقای سی و پنج ساله ای بود اهل اکوادور که عاشق شیشه ها بود. دوست داشت همه ی شیشه ها و پنجره ها برق بزنندو او عاشق تمیز کردن شیشه ها بود. به همین خاطر از کشورش آمد به شهر پر از برج و شیشه ش منهتن. او مهاجرت کرد و هر روز ساعت ها شیشه های برج ها را تمیز می کرد و از جرثقیل مخصوصش بالا می رفت و شیشه ها را برق می انداخت و وقتی می رسید خانه لبخند می زد به زندگی. . یک آقایی بود شاعر بود. یعنی همه او را به ترانه سرا می شناختند اما او سال های بسیاری روانپزشکی خوانده بود و روزنامه نگاری کرده بود و در مجله های موفقیت از رمز و رازهای زندگی خوب گفته بود. او بیشتر سال های زندگی اش را رفته بود دانشگاه شهید بهشتی تهران و درس ها روانپزشکی را خوانده بود اما آدم های خیلی کمی او را به عنوان روانپزشک و روزنامه نگار می شناختند. اسمش که می آمد آدم ها زیر لب زمزمه می کردند” وقتی ابد چشم تو را از ازل می آفرید… من عاشق چشمت شدم…” . مدل آمریکایی یک روز که توی خانه نشسته بود و مادرش داشت غر می زد که وضعیت ایالت و نفت خیلی به هم ریخته و این دموکرات ها دیگر امسال نباید رای بیاورند، به مادرش چشم غره رفت و با خستگی پاهایش را مالید. امروز سه مایل دویده بود و ناراضی بود. نمی دانست باید مدل شود یا نه. هنوز هیچ مجله ای با او تماس نگرفت. این همه فمر پر کرده بود اما حتی یک موسسه هم خبری نبود. مادرش همینطور که داشت غر می زد و بوی استیک و روغن سوخته همه ی خانه را برداشته بود،تلفن را برداشت. گفت: آره خونه ست.گوشی دستتون

من تو ام(محمد داودزاده)

مرداد ۱۵, ۱۳۹۶
“من تو ام” این منم، مست و زخود رانده پریشانم و هیچ. بنشین با من و لختی بنواز تا که شاید برهم باز به خود آیم و جان گیرم و آرام ز بویت که بگویم نه منم. این منم، پرده در و عاصی و ویرانگر و پست تا به جایی که نگیری به بغل باز همانم که منم. باز کن یک بغل و تنگ در آغوشم گیر تا بگویم نه منم. من تو ام. _ مرداد ٩۵  

سرخ های شکستنی در منهتن

مرداد ۱۲, ۱۳۹۶
همه چیز از گل های قرمز ظرف های خیلی نازک چینی شروع شد. من می خندیدم و به موذیانه ترین شکل ممکن ظرف ها را قایم می کردم. بعضی اوقات هم نوعی بی احتیاطی های بیش از حد درموردشان به خرج می دادم که از دستم بیفتند. مامانم نگاه می کرد. حرص می خورد. ناراحت می شد اما می گفت فدای سرت. قضا بلا بوده و بعد هم جاروی خیلی بلند را برمی داشت که خورده های گل سرخ توی دست و پایمان نرود. من می خواستم به هر طریقی شده آن ها را نیست و نابود کنم اینقدر که ازشان بدم می آمد و به نظرم املی بودند و هی به مامان می گفتم اینها را چرا نگه داشتی آخر؟ بریزشان دور خوب…  نمی ریخت. نگاهی می کرد و می گفت مادرم داده. مادرجون.. خیلی دوستشان داشت. می گفت تو یه کمد چوبی نگه شون می داشت برای روز مبادا. هر سال می رفت و یه دست شش تایی دیگر می خرید و طی سال ها شدن این همه… راه افتاده ام توی منهتن. خیابان های نیویورک و مغازه های چینی و ژاپنی را بالا پایین می کنم شاید چندتا از ان ظرف های گل سرخ یا شبیه شان را پیدا کنم. آن ظرف ها دیگر فقط خاطره ی شکستن نیستند. خاطره ی تنهایی و اشک و آیدین و شیرینی هم هستند. خاطره  ی یلداهای بلندند که بوی گل پر،گل های سرخ را پر می کرد. ظرف های گل قرمزی را پیدا نمی کنم.و خانه ی یک دوست ایرانی دعوت می شویم و در کمال تعجب می بینم یک دانه از ان ظرف های گل قرمزی دارد و یک لیوان هم دارد. ست هستند . دقیق همان ها هستند. به خجالت و حالتی عجیب ازشان درخواست می کنم که می توانم ظرف گل قرمزی تان را قرض بگیرم؟ ظرف را خالی را می خواستم. می خواستم عکس بگیرم ازشان. می خواستم انار بگذرام و گل های سرخ خشک شده کنارشان و عکس بگیرم و برای خودم توی آلبوم خاطره های دور و نزدیک تنهایی و مهاجرت سیوشان کنم. می گوید آره حتما. فقط ظرف رو می خوای؟؟ می گویم: آره…  دیگر چیز نمی پرسد و من خوشحال می شوم.  ظرف را می گذارم روی پارکت قهوه ای خانه و یاد آن روزی می افتم کمه هی می رفتم بالای پشتی و منتظر پسردایی آیدینی بودم. همیشه او می آمد و برایمان آیدین می آورد. آیدین های کش دار شیرین. آیدین ها را دور انگشتانمان می پیچیدم  تا بزرگ تر شوند و دراز شوند و ما کیف کنیم از این همه شیرینی کش آمده. ما عاشق آیدین بودیم و پسردایی که می آمد اول از همه به دست هایش نگاه می کردیم که پر باشد . پر از آیدین های توت فرنگی و شکلاتی و وانیلی و لیمویی.. ان موقع ها او سرباز بود و آیدین ارزان ترین و خوشحال کننده ترین چیزی بود که او می توانست برای ما بخرد. .به عادت همیشگی می روم بالای پشتی و پنجره را نگاه می کنم. پسر دایی با لباس سربازی از

خیابان فشن با بوی باروت(راضیه مهدی زاده)

مرداد ۱۲, ۱۳۹۶
دست استخوانی اش را جلو آورد و تعارف کرد.بد بود اگر قبول نمی کردم،مخصوصا که توی خیابان فشن هم ایستاده بودیم و دیده بودم که اوا با چه ذوق و سلیقه ای،توتون ها را ریخت توی کاغذ سفید و با یک دستگاه کوچک کاغذ را پیچاند. می خواستم بگویم ممنون. الان حسش نیست. اما دستش را با مهربانی جلوتر آورد. دست دیگرش توی پالتوی بافتی بود که حتما اتیکت “مید این اسپین” نداشت. دلیل نمی شود که آدم از اسپانیا بیاید و همه ی وسایلش مارک اسپانیا داشته باشد. کدام یک از وسایل من “مید این ایران” بود؟! همانطور که دستش نزدیک من بود،چروک های بی حال روی کاغذ را دیدم. دیدم کاغذ با صبوری تمام،توتون حجیم شده را داخل خودش بلعیده. “اوا”همیشه کاغذهای روغنی کوچک داشت. کاغذها را با همان دستگاه می چرخاند و لبه هایش را با تف به هم می چسباند. لپ های استخوانی اوا گل انداخته بود. شبیه فشن های استخوانی نیویورک شده بود. وسط نیویورک و توی خیابان فشن هم که ایستاده بود.از نیویورک و فشن اونیویش فقط همین اوای از اسپانیا آمده مانده بود. آنقدر هوا سرد و مه آلود بود که هیچ فشنی دیده نمی شد. از ایمپایر استیت به آن بلندی هم فقط نوک بی حالش پیدا بود اما هنوز هم مهم ترین عنصر نیویورک زنده بود. آن تاکسی های زرد رنگ اگزیستانسیالیست. از دست “اوا “بو بلند می شد اما بوی توتون نبود. بوی بهارنارنج بود. بوی مربایی بود که زن دایی طاهره برایمان درست می کرد.در همان لحظه از همین بو به رازی بزرگ پی بردم. رازی که سال ها فکرم را به خود مشغول کرده بود اما فراموشش کرده بودم. “اوا” را نگاه کردم. از بینی کشیده اش،از چانه ی استخوانی اش،از موهای مشکی اش که کناره های پیشانی اش را پوشانده بود به راحتی می شد به زن دایی طاهره رسید. از اوای اسپانیایی وسط نیویورک،راز بزرگ عاشق شدن دایی محسن را یافتم. حتما دایی محسن،عاشق بوی بهارنارنج شده بود. بویی که توی انگشت های زن دایی طاهره جریان داشت. توی موهای سیاه و فرخورده اش جا خوش کرده بود.این تنها علت منطقی اش بود وگرنه یک دختر شانزده ساله آن همه در بحبوحه ی جنگ با آن عکسی که من از زن دایی طاهره دیده بودم که هنوز آثار بلوغ،توی دماغش پیدا بود،دلبری نمی دانست.لوندی بلد نبود اما دایی محسن یک دل نه هزار دل عاشقش شده بود. دایی محسن دل به دریا زده بود. رفته بود و جلو و گفته بود.. نه نرفته بود جلو. قدیم ها که اینطوری نبود. به رسم قدیم، نامه ای برداشته بود و با هزار کلمه ی در حریر پیچیده و هزار سخن از لفافه های عشق و عاشقی گفته بود: دل ما رفته است. بعد هم مانده بود که نامه را چه کند؟ کمی بعدتر دریافته بود که مینا خواهرزاده اش همکلاسی طاهره است.نامه را با لرزش دست و پروانه های خشک شده ی داخلش به مینا رسانده بود. طاهره هم بعد از خواندن نامه یک دل نه صددل عاشق شده بود. جانش رفته بود. شب ها با ماه و ستاره

پا شدگی (عبدالوهاب نظري)

تیر ۲۸, ۱۳۹۶
بزرگترین اسطوره ها و افسانه ها و حکایات ریشه در پا دارند. «آن زمان که آدم پا بر زمین گذاشت » « آن زمان که موسی پایش به خانه فرعون باز شد» «آن زمان که آشیل پاشنه‌ی پایش جراحت برداشت» «پاهای پرومته را در غل و زنجیر کردند» «عیسی مسیح هرجا که پا می گذاشت صلح و آرامش می آورد» «پیغمبر اسلام پاهایی داشت عطر آگین» و من پاهایی داشتم که روز به روز بزرگ تر می شد، تمام بالا تنه ام را فرا می‌گرفت و گرایشاتم به سوی چیزهایی می رفت  مثل « کیک‌های پای سیب ، پای هلو، پای موز، سوپ پای مرغ، خورشت پای بوقلمون. پاستیل. پاستا.» میل شدید به رفتن و حرکت کردن در من ایجاد شده بود. در آرایشگاه آقا صبر کنید تا اونطرف صورتتون رو بتراشم نمی تونم. باید برم در میوه فروشی آقا بقیه پولتون نمی تونم. نمیتونم بایستم موقع عبور از خیابان آقا صبر کن چراغ قرمز بشه. خودت رو به کشتن میدی. نیرویی در پاهایم احساس می‌کردم که باید تخلیه می‌شد. پاهایم داغ می‌شد. سرخ می‌شد. جوری  که  فکر می‌کردم  حالاست خون بزند  بیرون. شبها، پاهایم  تن خوآب آلودم را از اینطرف اتاق می کشاند آنطرف  اتاق. دوباره از آنطرف  اتاق می ‌شاند  اینطرف  اتاق. تنه‌ام  روی هوا  معلق  بود  و پاهایم  قرص و محکم حرکت می‌کردند. این تغییرات نه تنها از بیرون  بلکه درونم را تحت تاثیر قرار داده بود. این  برای من که شغلم نوشتن و تمرکز روی موضوعی مشخص بود، بسیار سخت بود چرا که تمام مکالمات و نوشته هایم ناخودآگاه به سمت پا کشیده می شد. مکالمه ها تعطیلات عید کجا می ری؟ به جایی که پاهام من رو یاری بکنه چی؟ ببین دوست عزیز. بنظرم هیچی مثل این لذت بخش نیست که پاهام رو بذارم روی ماسه های ساحل. گفتگوی بعدی سلام رفیق. اون مقاله ای که قرار بود راجع به آسیب های اجتماعی بنویسی پس چی شد؟ ببین. آسیب ها خیلی گسترده هستن. اگر بخواهیم از جنبه های مختلف بررسی بکنیم خیلی زمان می بره. خیلی از مشکلات خانوادگی ممکنه بخاطر تنگ  بودن کفش‌ها بوجود بیاد و خیلی از طلاق ها بخاطر خوب راه  نرفتن . فقر. اختلاس، قتل. اینها همه ریشه در پا دارن. ما اگر پاهای  خوبی  داشته  باشیم  و حواسمون باشه پاهامون  رو کجا  می ذاریم، هیچکدوم از این اتفاق‌ها  نمی افته. پا عاملی تاثیر گذار در زندگی بشره. پس اجازه بده با حوصله و سر فرصت اون مقاله رو بنویسم. تو حالت خوبه رفیق؟ بله. فقط یک‌مقدار کفش‌هام برام تنگ شده. فروشگاه کفش یعنی هیچکدوم از کفش ها اندازتون نیست؟ نه میشه پاهاتون رو ببینم؟ پایم را بالا آوردم و با دیدن قوزک پایم که تا نزدیکی زانویم گسترش پیدا  کرده بود گفت: «باید برید دکتر» من فقط یک کفش اندازه پاهام از شما می‌خوام همچین کفشی در این ابعاد گیر نمیاد مگر اینکه سفارش  بدیم براتون  بسازن پس سفارش بدین فروشنده شروع کرد به اندازه گرفتن. وقتی تنهایی و کسی کاری به کارت ندارد همه چیز خوب است اما وقتی دیگران به زندگی‌ات سرک می‌کشند و به چیزهایی که کم

بیمار شیفت شب (عاطفه شاهمرادی)

تیر ۲۷, ۱۳۹۶
    سروان جمالی به جای خالی موهای روی سرش دست کشید و روبروی آقای صادقی نگهبان بیمارستان ایستاد. صادقی عینک آفتابی روی چشمانش بود. دست هایش را جوری روی هم قرار داد که ساعت مچی  روی دستش مشخص شود، سروان جمالی گفت : تعریف کن ببینم چی دیدی؟ صادقی نگهبان عینک آفتابی را تا روی سرش بالا کشید. سروان جمالی به سرباز کنار دستش اشاره‌ای کرد که بنویسد. هوا هنوز تاریک نشده بود. دور و بر ساعت شیش بود آقا. دیدم یه خانمی روی زمین افتاد. اول فکر کردم غش کرده آقا. وقتی رفتم جلو دیدم بیداره. درد زایمون گرفته بود و ولش نمیکرد. درد زایمون تا بچه رو نکنه نندازه بیرون ول کن نیست آقا. همچین که بچه بیاد بیرون خلاص میشی. بی خیال آقا این حرفا زنونه ست. سروان جمالی گفت: مزه نریز، اصل ماجرا رو بگو. خلاصه زنگ زدم خدمات زایشگاه بیاد مریض و ببره. همراه نداشت آقا، تنها بود. به چشم خواهری خوش بر و رو بود، شیک و پیک. تنهایی بد دردیه آقا. من میگم از سر تنهایی این کارو کرده آقا … صادقی به آدم هایی که به سمت ساختمان بیمارستان می‌رفتند نگاه کرد. عینکش را روی چشم‌هایش گذاشت و رو به نگهبان دیگر داخل باجه نگهبانی گفت: گیر افتادیم به مولا … یکی یه غلطی کرده یقه ما رو گرفتن سروان جمالی لیوان یک بار مصرف توی دستش را له کرد. کنار خانم جوادی روی صندلی‌های جلوی زایشگاه نشست. صورتش را از بوی تند خون و الکل بهم کشید و گفت: بفرمائید خانم. و نگاه منتظرش را به زن که همچنان در حال تایپ کردن چیزی توی گوشیش بود انداخت. بله بله جناب سروان خانم جوادی این را گفت و بعد گوشی را توی جیب روپوش سبزش گذاشت. وقتی به زایشگاه رسید. مرحله‌های آخرش بود. کیسه‌ی ابش خیلی وقت بود که پاره شده بود. بچه داشت به دنیا مي‌اومد. بچه شو خودم گرفتم. خیلی زشت بود. نه که ظاهر بین باشم، ولی تو دوران کاری‌ام بچه به این زشتی ندیده بودم. بعد که ازش پرسیدم، گفت اسمش میناست و برا یه سفر کاری اومده. به خونوادش خبر داده فردا عصر میرسن. ظاهرش چی؟ تر و تمیز بود آقا. بهش نمی‌خورد بی پول باشه. البته دکتر اطفال گفت بچه چیزیش نیست. ولی به نظر من یه مشکلی داشت. این بچه سالم نبود. من که نمی‌تونستم بچه به این زشتی رو تحمل کنم. من فکر میکنم چون بچه زشت بوده این کارو کرده. آخه آدم چه جور میتونه بچه به این زشتی رو تحمل کنه اونم یه دختر زشت … سروان که حالا روی صندلی‌های ایستگاه پرستاری نشسته بود، نگاهی به خانم نادری پرستار شیفت شب بخش زنان انداخت که داشت داروهای ساعت ده بیماران را می داد. خانم نادری پرونده‌ها را روی میز گذاشت و عینک فرم مستطیل را از چشم هایش برداشت. سروان جمالی گفت : خب خانم شما از این خانم چی دیدین چی شنیدین کارت شناسایی نام و نشونی؟ من زیاد با این خانم برخورد نداشتم . ایشون هم مثل بقیه مریضا بودن. وقتی فهمیدم بچه شون لباس نداره، یه